تبليغاتX
آوای ققنوس

آوای ققنوس

 

تكيه دادم به ديوارو چشامو بستم ، دوست داشتم پاهامو بزارم توي حوض آب تا مغز استخونام خنك شه....

مشابه چهار روز گذشته بدون اينكه برسم  حرمي  برم و سلامي خدمت آقا بكنم از شدت خستگي خوابم برد .....

اول اردو به خودم گفتم : درسته كه آشپزمون نتونست بياد....

ای بابا كاري نداره......

يه آشپزيه ديگه .......

اما فكر نمي كردم پخت و پز براي شصت نفر ، اونم دست تنها بدون نيروي كمكي چقدر سخته .....

 ***********

دلم گرفته بود چهار روز بياي مشهدو حرم نرسي بري ،  امروز هم ، روز آخرش باشه....ديگه داشت باورم مي شد يه عيبي توي كارام هست ، وقتي بچه ها رو مي ديدم كه از حرم بر مي گردن و شروع به تعريف مي كنند دلم مي گرفت ، بخودم مي گفتم : اي بابا يعني اين بار دست خالي بر مي گردم ..؟

 ************

 بچه هاي جوانان خودشون مي تونستن برن و بيان ، اما نوجوانان احتياج بود حتما يكي از مربي ها همراهشون باشه تا يه وقتي گم نشن. امروز هم يه جوره ديگه بودن همشون فهميده بودن كه ديگه زماني ندارن... براي گرفتن حاجت هاي ريزو درشتشون امروز ، روزه آخره.....وداع با كسي كه دل كندن از صحن و سراش براي همه سخته ، دل كندن از خودش كه ديگه .....

 ************

 از صداي  داد و بيدا بچه ها به خودم اومدم ، ديدم محمد جواد و امير حسين و.... چندتا از بچه هاي نوجوانان با آقاي اسماعيلي بگو مگويي راه انداختن و اصرار در پي اصرار كه مگه شما قول ندادي روز آخر همه صحن هاي حرمو نشونمون بدي ........

بنده ي خدا آقاي اسماعيلي كه بشدت سرما خورده و جوني براش نمونده بود داشت بهشون مي گفت كه صبر كنين حالا.... تا چندتا از بچه هاي جوانان بيان از حرم  ، تا  بگم شما رو ببرن ، البته اگه وقت شد .... حالا بريد بازي كنيد...

بچه ها كه نا اميد شده بودن از آقاي اسماعيلي ، وقتي ديدن كه من بيدار شدم به سمت من اومدن و گفتن : آقا مي شه شما ما رو ببريد آخه امشب شبه آخره....ممكنه ديگه نتونيم بريم ...

محمد حسين گفت : آقا ما تا حالا سقاخونه رو نديديم .....ميگن اونجا بالاش كفترا ميان مي شينن آب مي خورن

آقا دوست داريم  بريم اونجا كه به كفترا دونه مي دن ، ما هم بهشون دونه بديم ......

 ************

 اشك توچشمام جمع شده  بود ، قدرت راه رفتن نداشتم ، می خواستم برم بساط شام و حاضر کنم  ولی توان نه گفتن به بچه ها رو هم نداشتم ، از طرفی دلمم هم لک زده بود برای یه درد دل کوچولو با آقا .......

بی اختیار گفتم برید آماده شید ، می برمتون.......

غرق در شادی شدند و آقای اسماعیلی هم همینطور ....

با تمام خستگی رفتم لباسامو پوشیدم و با بچه ها که جمعا هفت نفر می شدیم به سمت حرم را افتادیم ، بعد از اذن دخول از صحن گوهر شاد رد شدیم و رفتیم خدمت آقا.....

مجتبي گفت : ميگن اينجا که می گن زير زمين داره و به آقا نزديكتره كجاست ؟

گفتم : مجتبی جان اونجا هم می ریم .

وارد صحن جمهوري شديم ، يكي از بچه ها كه نگاهش به پنجره فولاد دوخته شده بود گفت : آقا اونا برا چي خودشونو با طناب بستن ... ؟

گفتم : بچه ها اوناي كه مريض هستند و همه دكترا جوابشون كردن . . اومدن تا از امام رضا (ع) شفاشون رو بگيرن ....

رحمتي كه چشماش نمناك شده بودپرسيد : اقا امام رضا كورا رو هم شفا مي ده .....؟ گفتم آره ...... سرشو پائين انداخت ، مشتشو گره كرد و سرشو بالاآورد و گفت : آقا كرولالا رو هم شفا مي ده ....؟

گفتم : آقا خیلی مهربونه....

مجتبي گفت: آقا ما بريم از سقاخونه آب بخوريم ؟ سرمو تكون دادم ....، چند قدم از من كه دور شده بود برگشت دست رحمتي رو هم گرفت و گفت بيا با ما بريم ...قبل از اين كه رحمتي بخواد حرفي بزنه مجتبي ادامه داد و گفت آقاهه مي گه اين آب شفا مي ده تو هم بيا بريم يه قلپ بخور.......

اشك تو چشام جمع شده بود پاهام جون نداشت ، به بچه ها حسوديم مي شد ...آخه پاك پاك بودن و دلشون صاف و زلال ، اما من ....

گفتم بچه ها بريم اونجا بشينيم يه مقدار با امام رضا حرف بزنيم....

رحمتي گفت : آقا كي بيليط داريم...؟ يعني امشب شبه آخره ...؟ بدون اينكه دنبال جوابي باشه سرشو پائين انداخت و آروم آروم شروع كرد به گريه كردن .....

دست بچه ها رو گرفتم و رفتيم سمت رواقي كه روبروي پنجره فولاده ، همونجا نشستيم .....گفتم : ديگه یواش یواش باید آماده شیم بریم ، هر چي توي حسينيه بازي كرديم و  براي خريد بازار رفتيم ......

الان ديگه چند دقيقه بيشتر وقت نداريم كه با آقا درد دل كنيم از مشكلاتمون بگيم ، از خاسته هامون بگيم ، براي پدرو مادرامون دعا كنيم ، براي مريضا دعا كنيم از آقا بخواي م شفاي همه مريضا رو.....

سرمو برگردوندم ديدم بچه ها به پهناي صورتشون دارن اشك مي ريزن ......سکوت کردمو اونا رو به حال خودشون رها کردم ....

.

.

رضايت بچه ها از اون شب وحالي كه من پيدا كرده بودن و . . .  .

.

.

بهترين هديه اي بود كه از امام رضا گرفتم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:49  توسط ققنوس  | 

همیشه کمکم کردی اینم روش   .....

دیگه طاقت ندارم ...باشرایطی که دارم پیدا کردن خونه نه ممکن نیست بلکه محاله....نمی دونم  دیگه باید کجای این خراب شده تهران  رو بگردم تا دست زنو بچه مو بگیرم و بریم اونجا...... یه جا کوچیکه..... یه جا قناصه.....یه جا محلش خوب نیست.....یه جا بزرگه پولشو نداریم.....

خلاصه دیگه   تنها کاری که از دستم بر نمی یاد و دارم انجام می دمو برخ می کشم....اونم زائیدنه .... که البت مشکلمون حل که نمیشه ....چندین برابرم می شه ...چون باید برای طوله جدیدم هم فکر جا و مکان باشم....

راستی الان که کم کم دارم می فکرم اگه اینجوری می شد هم بد نبود .... چون می رفتم تو موزه و همه برای دیدن مردی که زائیده دست و پا میشکوندند .......  ( نتیجه اخلاقی : پولدار می شدیم )

راستی اگه یه خونه خوب داشته باشی ولی زن نداشته باشی یا زنت مرده باشه .....بنظرتون چه طوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

ادامه داره.........                                                                                                                          

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 4:55  توسط ققنوس  | 

سوزانده زهر منصور از پای تا سرش را 

 شنیده است صدای جانسوز مادرش را

****

آن طایری که صیاد او را به لانه می برد

 از پیش کودکانش او را شبانه می برد

****

تیر غم و شماتت بر سینه اش نشاندند 

 همچو علی او را در کوچه ها کشاندند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 22:20  توسط ققنوس  | 

 

10 صبح قرار ما بود ، اما بر خلاف همیشه ، من نیم ساعت زود تر اونجا بودم ........ با هر جون کندنی که بود یه جای پارک پیدا کردم و رفتم داخل ، هنوز چند قدمی جلو نرفته بودم که حراست  آسایشگاه گفت : اهای آقا کجا ؟

 گفتم : می رم پیش حاج توکل

گفت : شما ...........

از پله ها رفتم بالا همان طور که حراست آدرس داده بود . . طبقه 2 راهروی سمت راست اتاق حاجی بود ... بدون هیچ دلهره ای در زدم ، صدای خسته خودش بود که گفت کیه ؟ بفرمائید ....

طبق معمول در حال گوش دادن مداحی بود ، که بعد ازعرض ادب رفتیم سراغ احوال پرسی و چائی و شیرینی .....

چند سالی بود که حاجی رو می شناختم البته همیشه همدان می دیدمش ......ولی می دونستم که هر چند وقت یک باری هم میاد تهران وبستری میشه....... که این اولین قرار تهرانمون بود.....

حاجی گفت : هر وقت که اماده ای بگو تا بریم یکی یکی به بچه ها سر بزنیم تا آشنات کنم با بقیه .....  راستی ! قول ناهار که به کسی ندادی....؟

یه نیم ساعتی طول کشید تا آماده بشه تازه با کمک من اینقدر طول کشید .........

آخ ببخشید یادم رفت که حاجی رو معرفی کنم

حاج مهدی توکل- جانباز 75 - قطع نخاع از کمر - کارمند دانشگاه بوعلی همدان - شوهر یک همسر شهید -  پدر یک فرزند شهید- سرشار از نشاط و روحیه و ...............

از اتاق اومدیم بیرون و بهم گفت : اول می ریم اتاق حاج رسول ، که هم به ما نزدیکتر و هم الان فکر کنم که پرستارش رفته باشه ........

من که پشت ویلچرو گرفته بودم دستم درد گرفته بود.......

 گفتم : حاجی چرا ویلچرت رو درست نمی کنی ؟ به سمت راست می کشه ، برای کتفت ضرر داره و بهش فشار میاره. . . . .

 گفت : ای بابا ، به هزار جامون داره فشار میاد ، این یکی هم رووش . . . .( با هم خندیدیمو رفتیم اتاق حاج رسول )

بعد سلام و احوال پرسی حاجی شروع کرد به معرفی من  ((با لهجه همدانی گفت: دانجویه همدونه ولی بچه تهرونه )) من که مات و مبهوت شده بودم از حرفاشون چیزی یادم نمی یومد ، چشام میخ کوب شده بود به تختش به چهره قشنگش به دستای ظریفش به بدن سالم و نحیف افتاده رو تختش ، به یه جانباز قطع نخاع گردنی یلا قبا که فقط یه ذره دست چپش و سرش تکون می خوره .........

تو هالو هوای خودم بودم که حاجی زد رو شونم و گفت ویلان مانده (( یه اصطلاح همدانی )) معلومه کجائی ؟ داره با تو حرف می زنه ......

به خودم اومدمو گفتم : جانم حاجی 

گفت : از خودت بگو جوون

 گفتم : ما که حرفی برای گفتن نداریم حاجی

گفت : تو که این ور اون ور می ری حرفی نداری ! بعد ما که بیست ساله رو تخت خوابیدیم حرف بزنیم ،

البته نا گفته نمونه ما فقط حرف می تونیم بزنیم   ( دو تای زدن زیر خنده و من فقط نگا هشون می کردم )

یه مقدار جا به جا کردمش و پشت تختشو براش بالا بردم تا به حالت نشسته تر تبدیل بشه ، بعد از حدود نیم ساعتی که حاجی از اوضاع مملکت پرسیدو صحبت های از در و دیوار و کوه و دشتو .....

خلاصه ما هم که زبونمون وا شده بود رو به حاجی کردمو گفتم : چرا ازدواج نمی کنی حاجی .....؟خیلی ها دوست دارن کنیزی شما رو بکنن و .......

سکوت معنا داری کرد و رو به حاجی گفت : رفیقت اهل دله ؟میشه بریزیم رو دایره ؟

حاج مهدی بهش گفت : اره ، بخاطر همینه که با منه . . . .

بعد از اینکه حاجی یه مقداری درد دل کرد و از چند تا موردی  که براش پیش اومده بود برامون حرف زد ، که از همه اون حرفا یه جملش تو ذهنم جوری نقش بسته  ، جوری که به هیچ وجه یادش از یادم نمیره گفت : آقا ماجد ، آره خیلی ها دوست دارن ..... وقتی ما رو می بینن ..... انگار  کنار ساحل دارن قدم می زنن و به افق که داره با هاشون حرف میزنه نگاه می کنن ، خیلی قشنگه براشون وقتی که هر از گاهی یه ذره آب پاهاشونو نوازش میده ، همشون از خودشون بی خود میشن ، دوست دارن تا آخر عمر کنار ما بمونن و از این جور حرفا  ......... اما می دونی بقیه ماجرا چیه ؟ اولش همه چی  خوبه اما بعدش ، بزار یه جور دیگه بهت بگم ، وقتی تصمیم با ما بودن رو می گیرن باید پاشون رو بزارن توی آب ، بعد یواش یواش برن جلو .......آب تا مچ پا رسیده بعدش میرسه به زانو ، بالاتر بالاتر میره تا میرسه به گردن ، دیگه اینجا خبری از اون زیباییه افق نیست  ، تا میان بخودشون بجنبن می بینن دارن دستو پا می زنن تا غرق نشن .......اونجاست که دیگه جایی برای برگشت ندارن..... بخاطر اینه که من قبول نمی کنم......

حاجی توکل رو به من کردو گفت : بریم ، بریم که برسیم به بقیه بچه ها بعدش هم ناهارو نماز و ......

از اتاق که اومدیم بیرون رو به حاجی گفتم دیگه کافیه....برای امروزم کافیه ، فکر کنم برای تمام عمرمم کافیه

خندید و گفت: چه زود جا زدی جوون

گفتم : دیگه توانایی ثبت نام ورودی امتحان رو هم ندارم چه برسه که بخام توی امتحان جا بزنم ......

پایان

م.م.ت

 

 از ساحل به موج های دریا نگاه کردن

خیلی زیباست

اما زیباتر از اون اینه که روی موج های وحشیه دریا بتونی موج سواری بکنی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 4:54  توسط ققنوس  | 

 

 

 

همیشه توی رویا هام به دنبال نجات آدما می گشتم....چشام همش دنبال حادثه ها بود ، همیشه خودمو می ذاشتم جای آدمای خوب ..... ،  آدمایی که از جونشون می گذرن به راحتی ....... اون دو خط نفسی هم که میاد و میره می ذارن کف دستاشون.......

بگذریم

 هر کی ندونه ، خودم می دونم که توی دسته بندی آدما  ، هیچ وقت با اونا هم گروه نمی شم.....

سال هزارو سیصدو چه فرقی می کنه ؟ مگه مهمه ؟.... بعد از چهار روز بیخوابی کشیدن و پیاده روی توی دشت و کانال ، بعد از پاتک سنگین اون از خدا بی خبرا .... رسیدیم به دامنه کوه ، که باید میرفتیم بالا و به بچه ها  ملحق می شدیم ، هوا هم دیگه جون نداشت ...اونم خوابش گرفته بود ........

 دنبال یه جای خواب ....... با هر جون کندنی بود بالاخره -  ای بابا  - توی یه سوراخ از کوه که اونم فقط پاهامو می تونستم دراز کنم  ، زمین گیر شدم... بعد از مدتی پاهام خواب رفت .... دستام خواب رفت ...همه جای بدنم کرخت شد و بی حرکت....

ولی از شدت خستگی و بی خوابی  چشام رو هم نمی رفت  .......

 هوا داشت روشن می شد ، سرو صدای بچها به گوشم می خورد اما اصلا نمی تونستم دهنمو باز کنم و حتی آهی بکشم....

تا اینکه چشام تو فاصله 12 متری از خودم یکی از رزمندها رو دید .... یه لحظه وایستاد به من نگاه کرد گفت : آهای اخوی زنده ای ؟:

دوباره پرسید .... من جوابی ندادم ... یعنی اصلا نمی تونستم تکونی بخورم ... دیگه مغزم بهم فرمون نمی داد .. لبام مهر و موم شده بود....

دو قدم جلوتر که اومد.... یهو یه تیر خورد تو پیشونیش ....همونجا افتاد .... یکی دیگه از بچه ها اومد اونو دید تا اومد از رو زمین بلندش کنه یه تیر خورد تو قلبش .....  و همینطور نفر سومی .......

 من فهمیده بودم که اون یکی دو متر توی تیر رس تک تیرندازای بعثیه  ، چون تنها جایی بود که از بین درختا توی دامنه کوه معلوم بود ....منم  که سالم بودم بخاطر این بود که شب از اونجا رد شده بودم .....

داشتم دیوونه می شدم اونا بدون اینکه این قضیه رو بدونن تا می خواستن رد بشن نقش زمین می شدن ... و من هیچ کاری نمی تونستم بکنم .... حتی یه دستی تکون بدم.....دیگه هیچی نفهمیدم ... بیهوش شده بودم.....

ساعت حدود ظهر بود ، به خودم اومدم ... دیدم توی سنگرم.....همسنگریم داشت قران می خوند  ، رو بهم کرد و گفت :  خوب خوابیدیا ، از دیروز که بچه ها آوردنت خوابیدی تا الان ، بچه ها گفتن خیلی شانس آوردی ، اونجای که بیهوش پیدات کرده بودن چند متر اون ور ترش پنج تا از بچه ها شهید شده بودن......بابا تو عجب شانسی داری .....

سالها می گذره اما هنوز جرات نکردم برا بچه بگم اونجا چی دیدم و چی شد ...... منی که تو رویا هام همیشه ناجی بودم تو بیداری هیچ کاری نتونستم بکنم.....

برای شادی روح اون پنج تا شهید صلوات  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:48  توسط ققنوس  | 

ای بابا

آدم عقد بکنه .... بعد تا بخواد بفهمه که چه خبره  -یا بفهمه که دنیا دسته کیه..........

 اخبار میگه  : هلال ماه  روئیت شد ......

اینجاست که می گن : به ما که رسید آسمون تپید.....

ای بابا

 ما که از ماه رمضون امسال هیچی نفهمیدیم .....؟!!!!

 

                                                      نفهمیدیم چی شد ..... ؟!!!!!

                                  شب قدر چی شد ..... ؟!!!!!

 چند خط قرآن خوندیم ......؟!!!!! 

 چقدر دیگه مونده ......؟!!!!

                                      چن نفرو سیر کردیم .....؟!!!!!

                                                                 چن تا کار خوب انجام دادیم ....؟!!!!!

ولی فکر کنم اگه یه روزه هم بخواد قبول بشه از توی این ماهم  انتخاب میشه

 مگه نه ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 18:47  توسط ققنوس  | 





Powered by WebGozar